|
|
|||||
|
|||||
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
بزار خيال کنم هنوز ترانه هامو ميشنوي
هنوز هوامو داري و هنوز صدامو ميشنوي
بزار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم
اگه تموم قصه مون هنوز ترانه سازتم
بزار خيال کنم هنوز پر از تب و تاب مني
روزا به فکر ديدنم شبا پر از خواب مني
بزار خيال کنم توو دلتنگي ات غروب که ميشه ياد من ميوفتي
تويي که قصه ي طلوع عشق و گفتي و دوست دارم و نگفتي
بزار خيال کنم منم اون که دلت تنگ براش
اوني که وقتي تنهايي پر ميشي از خاطرهاش
اون که هنوز دوسش داري اون که هنوز هم نفس
بزار خيال کنم منم اوني که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توي فالمي
بزار خيال کنم بزار اگر چه بي خيالمي
بزار خيال کنم توو دلتنگي ات غروب که ميشه ياد من ميوفتي
تويي که قصه ي طلوع عشق و گفتي و دوست دارم و نگفتي ....
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
بيا يك بار گل ياسم! -يه كم ساكت...- چه خوش نقشه خيال من!؟ همه اندوه... همه اندوه... زمان...ساعت...قلم...كاغذ به چي خوش شد خيال من؟ دل و دستم... شده بازم ز تو شيدا همون كاغذ اما اين بار... به رنگ دل به رنگ تنهايي و رويا رنگ فردايي پر اما رنگ زخم هاي ناسورم -يه كم ساكت...يه كم ساكت...بگذار تا... قدم رنجه كنه اين دل از اين دنياي بي حاصل-
رنگ دل،رنگ تنهايي بسه هر چه تو تنهايي... بسه هر چه تو تنهايي
ز تنهايي چه شد حاصل،تو را اي بانوي تنهايي؟ همه زجرم از اين درده نگاه من از اين خسته -يه كم فرياد...- بيا بنگر! صداي من از اين بسته
همه دل خسته ام كردي اسير و بسته ام كردي شده ام مرتاض به كوي تو اگر بر درگهت بارم دهي يك بار روم معراج ز روي تو ببين ديوانه ام كردي اسير خانه ام كردي تو با افسون و سحر خود جنون في النفسه ام كردي
تو اي پرياي جادوگر تو اي ابليس زيبا روي -همين تو...مرا افسون اخگرت كردي-
نبودت شاعرم كرده -يه كم ساكت... دلم تنهاست...يه كم ساكت... جنون و دل...دلم شيداست...- جنونم را به رنگ اين دلم كرده رنگ دل،رنگ تنهايي بسه هر چه تو تنهايي...بسه هر چه تو تنهايي ...
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
سلام . براتون كلي كارت پستال قشنگ با موضوع عشق آماده كردم كه مطمئنا خوشتون مياد . براي لود شدن عكس ها صبر كنيد. با تشکر
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
سلام به همه دوستان گلم همه اونایی که وقتی من نبودم یادم بودن همتونو دوست دارم من دیگه فعلاْ نت نیستم و وبلاگم نمیتونم آپ کنم در پناه خدا
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
محتاج دلبستگی ست و من برای بهانهء زندگيم دل به تو بستم و من برای دل تو چه دلها ، که شکستم و من از دست تو چه شبها که ، در خود شکستم و من رويين تن ، با خدعهء تير چشمانت محکوم به شکستم و من با ذوالفقار ابروانت خيبر دلم را ، خود شکستم. ..................... هر چند که دل سنگی دلی و برايم پر از آزاری هر چند که وجودت برای من شد شب و روز موجب زاری هر چند که به خاطر عشقم به تو کودک غم را در آغوشم زادی هر چند که با زنجير گيسويت گرفتی از من آزادی ................... اما دل کندن از تو مرا خودکشی ست و من محتاج توام برای زندگی.
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد... خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد...
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
سلام چطورین دوستان ایام امتحانات هست من هم که مثل همه در گیریشم ان شاالله که همه تو امتحاناشون موفق باشن درساتونو بخونین همتونو دوست دارم از اینکه نمیتونم به نظراتون جواب بدم شرمنده آخه زیاد نمیام بای
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
اين روزا سنگين سرت
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم چو آهوی گریخته ای رام می شوم باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام روزی هزار مرتبه اعدام می شوم با چشم های خویش مرا آرام می کنی باور نمی کنم که چنین خام می شوم گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب تنها دل ما دل نیست ، آره !..............
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبارآلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه ايي ز امروزها،ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر خاك مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل بروي گور غمناكم نهند بعد من ناگه به يكسو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من،با ياد من بيگانه ايي در بر آيينه مي ماند بجاي تار مويي،نقش دستي،شانه ايي مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران ميشود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ايي خيره مي ماند به چشم راهها ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك! بي تو،دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پوسد آنجا زير خاك بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام ننگ
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
سلام! خوبین چه خبر من تازه وبلاگم رو عوض کردم و از شما دوستان میخوام که اصلاْ عجله نکنید که کلی آپ توپ تو راهه منتظر باشین بای
نوشته شده توسط امید در ساعت | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]()
یه دنیا حرف تو دلمه
یه دنیا بوقض تو گلومه فهرست اصلی
پیوندها
| ||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||